تو بیگانه آمدی

اما

 آشنا در خاطرم خواهی

ماند....................................................

 

هزار و سیصد و اما ....نگیر فال مرا...!!!

خودش نوشته که کنده تمام قال مرا....

 

دوباره قهوه نریز و نگو که می آید

خطوط قهوه ی تو نخوانده حال مرا....

  

همان زمان که رسید و دو چشم من محو اش

و دست رو شده  لرزید و خوانده خال مرا:............

  

نشسته بود و به عشقم دوباره ناخن زد

دوباره میوه ی کرموو سیب کال مرا

 

تمام قصه همین که ... که مست تو شده ام

سفر تو رفتي  و و بعدش ... غمی و بال مرا....

 

 نه حافظ و؛و نه سعدی ؛ نه مولوی آری

کسی شبیه من امشب نگفته حال مرا

 

که عشق از تو شروع شد:خمار نرگس تو !

 و حافظ از تو سروده :تب وصال مرا

 

 ببین که از تو چه پنهان هنوز مستم من

 ملولِ ِلول تو بسته : زبان لال مرا....

 

نمیشود که بیایی؟ نیامدن تا کی ؟

 دوباره هفته و ماه و تمام سال مرا...!!!؟

 

بس است مستي امشب؛ پریده از سر من !

من عازمم به سفر ....ببند شال مرا!