تبليغاتX
حرفهای نگفته ام با تو
راستی این روزها از هر خاطره ای که گذر میکنم...یاد تو می افتم
 نیامدی آخر

سلام دوستان عزیزم! مدتی به خاطر امتحانات و سر شلوغی های بی خود این زندگی نتونستم به روز بشم!دلم واسه همتون تنگ شده بود!خلاصه خوشحالم که بعد مدتها تونستم به روز بشم! کارمو حسابی نقد کنید خوشحالم میکنید!قربون همه تون!

 

 

"شب که آرامتر از پلک تو را می بندم

 

                               با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست..! "

 

 

 

 

غروب بود و خیابان؛نیامدی آخر

 

من و دو چشم پریشان؛نیامدی آخر

 

 

دوباره ساعتِ قلبم،ترک نخورده شکست

 

هزار پچ پچِِِ ِ پنهان :" نیامدی آخر"

 

 

....و گاه توی خیالم تصورت کردم؛

 

کنار پیچ ِ خیابان؛ نیامدی آخر

 

 

به پلک های تو بستم؛ دخیل خامم را

 

شبیه شام غریبان ؛نیامدی آخر...

 

 

هزار مرتبه گفتم ؛ تمام حس ام را؛

 

قسم به هق هق باران ؛ نیامدی آخر!

 

 

برای بودن باتوبه هر طرف رفتم؛

 

شبیه برف زمستان ؛ نیامدی آخر!

 

 

چه التماس غریبی  میان چشمم بود؛

 

گذشتی از من وآسان؛ نیامدی آخر!

 

                        

 

و باز ساعت ِ بی تو؛ قدم زدم....شاید...؟؟!!

 

سکوت ِ سرد و... پس از آن.....؛نیامدی آخر!

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهارحق شناس در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
 شرارت معصوم

 

 

دوری جستن ازکسانی که دوستشان داری بی فایده است!زمان به ما

     

نشان خواهد داد که جایگزینی برای آنها نخواهیم یافت

«گوته»

 

 

 

هیچ کس جزخودم مقصرنیست؛عشوه های زنانه ام کم بود!

 

بوی گـــندم وســـیـب می پیچید؛من ولی عاشقانه ام کم بود...

 

 

ریشه هایم اگرچه محکم بود؛مطمـئـِن بودم وپراز احساس

 

ســـبز بودم؛ ولی نفهمیدم؛؛ قــــدرت هرجوانه ام کم بود...

 

 

چشم های همیشه جذابش؛شعله شعله در آتشم خشکیـــــد!

 

من ولی با شرارتی معصوم؛ارتفاع زبانه ام کـــــــــــم بود!!!!

 

 

شک ندارم کبوتر دشتی؛در همان گرمســــــــــیر میماند.....

 

باوجودی که عاشـــــــــقش بودم؛گرمی آشیانه ام کم بود...

 

 

هرکسی عـشـق را نمی فهمد!بارها گفته بود«میخوامَت»..

 

حیف اما بـلد نبودم من؛جــرأت عاشقانه ام کــــم بود!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهارحق شناس در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 ماه اسفندی من!

 

 

Click for Full Size View

 

 

 

 

آخرچگونه میشود از عشق بد گفت!!!!

 

                 وقتی برای بی کسی ما پناه بود.............

 

 

 

یه کار از سال 1380رو تقدیم شما وماه اسفند میکنم........

 

 

 

آقای قشنگ ماه اسفند

 

ای عشق توخورده بر رگم بند

 

 

توجاشده ای درون هرشعر

 

ای صاحب یک قلب هنرمند

 

 

حالا که بهاردرتوگم شد؛

 

گل می دهدعاشقانه در بند؛

 

 

برگردوبیا به خلوت من ؛

 

آقای غریب غربت من...!

 

 

درکنج قفس دلم گرفته است؛

 

یک هفته که نه؛ هزار هفته است؛

 

 

تورفته ای ودوباره باران؛

 

 زنجیر شده به این خیابان.....

 

هرلحظه فدای خنده هایت

من ماندم ومانده ماجرایت!.....

 

توحس غریب لحظه هایی

 

شیرینی ِ حس قصه هایی!

 

 

 

من بی تو در این جهان غریبم!

 

حوای توام بدون سیبم!!!!

 

 

وقتی که ستاره تو افتاد؛

 

آن لحظه خدا تورا به داد...

 

 

یک بار بیا دوباره برگرد

 

با نورپراز ستاره برگرد!

 

بگذار که عاشقت بمانم

در جان دقایقت بمانم

 

 

****

 

یکــــــــــ باغ نوشته ام   ؛ ز میخکــــــــــــــــــــ

 

هــــــــــــــــــــــرروز!تولدت مبارکــــــــــــــــــــــــ

 

 

|+| نوشته شده توسط بهارحق شناس در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 

 

پرگشود یم وشکستیم ندانستیم آه

 

مرد پرواز شدن بال و پری می خواهد

 

 

سلام دوستان عزیزم

 

 

با یه کار قدیمی در خدمتتونم

و به قول دوستی؛ به؛ کسی که رفت و مزاحمم نشد....

 

 

 

خبر رسیده از امشب تو را نمی بینم

 

کنار اینهمه آدم همیشه غمگینم

 

 

 

خبر رسیده که ساکت دوباره بسته شده

 

دلت از عشق دل من دوباره خسته شده..

 

 

اگرچه چشم ِقشنگت مرا نمی خواهد

 

ولی نگفته به قلبم؛چرا نمی خواهد!!!؟

 

***

تو می روی نگاهت شروع باران است

 

به فصل فصل بهارم؛ غم زمستان است

 

***

تورفته ای خیالت در این خیابان ماند

 

وردپای نگاهت در این خیابان ماند

 

 

تو رفته ای و دل من غریب می میرد

 

از امتحان خدایم دلم چه می گیرد

 

 

خدای من؛تو که این را همیشه میدانی؛

 

به من...که عاشقش هستم..نگو:پشیمانی...!!؟

 

 

من عاشقم و از عشقش نمی کشم دستی

 

اگرچه طالع او را به این و آن بستی......!!

 

 

کسی شبیه من عاشق نمی شود هرگز!

 

اسیر زجر دقایق نمی شود هرگز

 

 

نشسته ام که بیاید نشسته ام؛حتی؛

 

نشسته ام که بمیرم برای او تنها....

 

 ****

 

خبررسیده که هرگز...بدون او باید....!!

 

ولی...نوشته دل من دوباره می آید....

|+| نوشته شده توسط بهارحق شناس در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 

دوست دارم پس از این شیشه نشکن باشم

 

تو اگر سنگی و بی رحم من آهن باشم

 

..................

 

 

من عاشق تو نبودم؛دروغ می گفتم

اگرچه از تو سرودم..دروغ می گفتم!

 

 

نه حرف سیب بود برایم!نه گندم وآدم...

چون عشق بوده به سودم؛دروغ می گفتم....

 

 

نفس نفس که برایت حواله میکردم؛

به حرف حرفِ کبودم؛دروغ می گفتم!!

 

 

همیشه مثل تمام ِتمام ِدنیایم؛

درون آتش ودودم...دروغ می گفتم؛-

 

 

....-به لحظه های غریبت همیشه دل دادم؛

اگرچه توی وجودم؛دروغ...می گفتم...!

 

مرا ببخش؛به عشق و برو...رهایم کن

همیشه با تو نبودم!!...دروغ می گفتم...

 

نه من لیاقت عشق تو راندارم نه...

من عاشقم تو نبودم دروغ می گفتم!!!!!

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهارحق شناس در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 فکر میکردم عجیب است اینکه عاشق تر شوم

خنده کن خنده ی تودردمرا درمان کرد

باهمه فاصله ها رنج مرا پنهان کرد

 

کوچه در کوچه به دنبال نگاهت بودم..

بادِ پاییزمرا؛خسته وسرگردان کرد.....

 

چشمهایی که فقط گرگ بیابان بودند؛

بّره ی عشق مرالایق ِهردندان کرد

 

سالهایم همگی فاجعه بودند اما...

زخم آن حادثه هاخوب مراانسان کرد!

 

شانه ام خسته ی دوران جوانی هستند

تب تندی که مرا طمعه ی نامردان کرد

 

وتوازراه رسیدی به دلم خیره شدی

چشم های تومراوارداین جریان کرد

 

بعدازآن وسعت پرهمهمه ی پرمعنا

لحظه هرلحظه ی توحس مراچندان کرد

 

چه قدرسیب به پای دل کالم افتاد....

وای از چشم ِتو که جاذبه را ویران کرد...

 

*** ***

سهم من عاشقی و عشق نبود ای مردم

سهم من قلب کسی بود که اوطغیان کرد...

 

قرن ما قرن عجیبی ایست مواظب باشید

خنده ی کوچک او...در دل من طوفان کرد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهارحق شناس در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط بهارحق شناس در یکشنبه هفتم بهمن 1386
 

شاید درون طالعِ ِ من اسمتان نبود

شاید شبیه اسم شما درجهان نبود

 

مردی شبیه چتر شما روی سایه ام؛

آنروزهاکه پای شما درمیان نبود...

 

ازمنتهی الیه همین جاده های سرد؛

مردی رسید؛آنکه بهارش خزان نبود

 

مردی که عشق،عشق مراتیشه می زد و؛

فرصت برای ریشه ی پنهانمان نبود

 

درخاطرات کهنه ی من ،طرح عشق او؛

جزشوروحالِ ِساده ی عشقی جوان نبود

 

درفصل گردباد ِملخ های رنگ رنگ

خواب خیال ِخسته ی یک سایبان نبود

 

تاتکه تکه می شکند روزگار من

مثل جهنمی که حدود ش عیان نبود

 

روحم خبر نداشت تواز راه می رسی!

تنها دلیل آمدنت راگمان نبود

 

اینروزها که عشق کسی با بهار نیست؛

هی فکرمیکنم که کسی ؛مثلتان نبود!!

 

****

دیشب میان خاطرتان پرسه می زدم

امشب خبر رسید که او هم همان نبود...

 

|+| نوشته شده توسط بهارحق شناس در یکشنبه هفتم بهمن 1386  |
 
 
بالا