تبليغاتX
حرفهای نگفته ام با تو

سلامي از دريچه دوباره گي...

قبل از هر چیزی لازم میدونم صمیمانه از همه تشکر کنم که کوتاهی هامو به بزرگی خودتون می بخشید اینروزها توی این حال وهوای امیدوارم  سردی این روزها رو تجربه نکنیداز یک طرف نداشتن اینترنت از شمادورم کرداز طرفی تجربیات تلخ این روزهای جهنمی واز طرفی اشتباهاتی که هر کسی ممکنه توی زندگی باهاش روبرو بشه  آدمها توی زندگی اشتباهات زیادی مرتکب میشن روزهای منم سرشاراین اشتباهاته اشتباهاتی که گاهی ناگزیزی ازش وبه هردری میزنی ممکنه نتونی جبرانش کنی ...برزخ هاي زندگي من تمومي نداره...اما این رو هم یادمون باشه که هیچ سکوتی از رضایت نیست ...برام خیلی دعا کنید!

اما با این وجود به همه عشق می ورزم :به خدا

به زمین وزمینیان به آفتاب به ستاره وهمچنان به تو:که هنوز مینویسی...دستانت سبز!

وسخت به زندگی چسبیده ام ...

آه ای زندگی

منم که با همه پوچی نه به فکرم که رشته پاره کنم...

نه بر آنم که از تو بگریزم//

شاید کمی دیر اما پاییزتون مبارک .

 پاییز فصل هزار بهار است :

خودمان مسئله داریم که بد میبینیم

ورنه پاییز بهار است بهاری غمگین

 بی هیچ بهانه ایی شروع میکنم تورا:

 اینک این من:سربه سودای پریشانی نهاده

داغ نامت را نشان کرده...به پیشانی نهاده

"منزوی"

 

پشت این واژههای طولانی؛جسدم پشت  پیکری پیداست

متولد نمیشود دیگر؛حس من...لای دفتری پیداست

 

من واین زخم های آلوده ...من و این بغض های آماده

دست وپا میزنم ولی افسوس ؛توی چشم تو خنجری پیداست

 

آه این گیسوان تب کرده ؛چشم هایت چرا نمی فهمند

من پریشانم وپر از تشویش بغضم از زیر روسری پیداست

 

من تو را با تمام خود خواهیت! من تو را با تمام دلتنگی م...

کاش تنها تو سهم من بودی....عدل این نابرابری پیداست

 

گرچه فرقی نمیکند دیگر ؛تو عذابم دهی ؛بمیرانی...

به تو هی فکر میکنم تنها؛لحظه هایی که دلبری پیداست

 

دستهای تو مال من دیگر؟!...دست های تو مال من ؛هرگز..

وحقیقت همیشه این بوده ؛اینکه با او تو بهتری پیداست!

 

نه نیازی به جمله یی داری؛نه هوایی برای جاماندن!


چشم داری به آسمان اما؛اینکه با من نمی پری پیداست...

 

چمدان سفر چرا بستی ؟

     توبمان این منم که خواهم رفت!

باید از خانه ی تو دل بکنم ؛

                          جای دستان دیگری پیداست...

 

 

بهار حق شناس_رشت

 

 

توروخداببخشيدا كه نتونستم اين چندوقت جواب محبت هاتون بدم

به خدا شرمنده روي همه تونم به بزرگيتون منو ببخشيد وحلالم كنيد...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


حقیقت زندگی چه دشوار است برای آن مشتاق مرگ، که به خاطر دیگران زندگی می کند.

جبران خلیل جبران

 

"سکوت"

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


سلام به آرامش روزگار همه تون

چند وقت پیش کاری نوشتم که حاصل روزهای به روح نشسته ام بودکاری که دوستش داشتم و دارم این کار حاصل مشترکی شد از من واستاد عزیزم جناب آقای حبیب شوکتی نیا خیلی خوشحالم وخیلی خوشبخت  که قلم سبزشون رو این کار برجسته شده در نهایتی از بودن های تان منتظر همیشه هاتون هستم

 

 تو پشت به پشتم ده و- بی دغدغه – بگذار

تا هردو جهان داشته باشد سر جنگم!

"منزوی"

تنها دلیل دلخوشی ِ این غم بلند

آرام باش چاوكم *! آهسته تر بخند


چون چشم مي زنند به شادی ی كوچكم
اين مردمِ حسود و بخيلي كه احمق اند

 

مردم دليلِ دلخوشي يِ ما كه نيستند
پس دل به آن كسي كه نمي فهمدت ، نبند


يعني خدا چگونه مگر فكر مي كند
با حرف هايِ بيخودِ اين مردمِ چرند ؟


از بس كه احمقانه به ما فكر مي كنند
ما فكر مي كنيم : چه عجب ! فكر مي كنند ؟

آرامشِ خيالِ مرا خاطراتِ تو
چون موريانه با ولع  هرروز مي جوند


دراين سرِ شلوغ و كلافه فقط تويي
با پيله های درهم و عاصی كه در من اند

 
دارم به زنده بودن خود چنگ ميزنم
يك روز پاره مي شود - هرچند - اين كمند


من خسته ام ... و مرگ مرا دوره كرده است
تا كي مرا به پای تو بر شانه مي برند

 

 بهار حق شناس-بهار ۸۸


پی نوشت:

چاوكم : زبانزد تحبيبي كُردي به معناي چشم من ( نور ديده گانم)

منتظر نکته نظرات ارزشمندتون هستم...

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


سلام

امیدوارم سالی پر از آرامش های تکامل یافته در انتظار همه ما باشه... بهاری قشنگ رو داشته باشیم تا سالی نکو منتظرمون باشهبعد این مدت که" نیستی" بر خانه ام قدم گذاشته بود حسی منو احاطه کرده که از بودنش خوشحالم  چون منو یاد آور خودم کرده توی این روز های تنهایی با یادش تنها نیستم و مدام اینو زمزمه میکنم که : غصه نخور  آخر یه روزبهار میاد! 

 

کجاست بالش امنی که باتو سر بنهم

که حسرت سرو سامان که گفته اند این است

" حسین منزوی" 

 

 

با تو خوشبخت میشوم یک روز :این تجسم برای من کافیست

اینکه شاید تو هم دچار منی...این توهم  برای من کافیست

 

پشت این اشک ها صبورم من؛ مثل دیوانه های زنجیری

امتحان کن  چگونه میمیرم ؛یک تبسم برای من کافیست

 

مثل یک وسوسه به دور تنم؛ با تو و عطر تو می آمیزم

گرچه دوری؛ تو دوری از دستم؛بوی گندم برای من کافیست

 

پوستم از تو باز میترکد!و تو مرگ مرا   نمی بینی

در تو زنده بگور خواهم شد؛این تلاطم برای من کافیست

 

ابرهای سیاه دور وبرم ؛من از این ابرها نمی ترسم

پرم از احتمال تهمت ها؛حرف  مردم برای من کافیست

 

مردم این عشق را نمی فهمند؛وتومجبورِ کنار کسی؛

منکه مجبور  کنار کسی :این  تفاهم!برای من کافیست

 

اینکه قلبت برای من باشد و در آغوش دیگری باشی

پشت این درد مشترک؛ تنها؛ نیمه ایی گم برای من کافیست

 

توی این رو ز های تکراری ؛ پشت دیوار ها نباید ماند

فکر یک انقلاب پر آشوب؛ پر تحٌکم برای من کافیست ؛

 

تا شبی در کنار تو باشم ؛با تو آن لحظه را نفس بکشم

و جهان را بهم بریزم باز ؛یک تبسم برای من ...کافیست!

 ...

بهار حقشناس ـفروردین۸۸

 

امیدوارم سالی پر از زندگی داشته باشیم..

.پر از تنفس آزاد!...پر از رهایی وپرواز!

منتظرتونم!...

 

اینجا:http://avaa.parsiblog.com/

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


 

چه مهربان بودی ای یار؛ ای یگانه ترین یار!

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی...

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند....فروغ

 

دست در دست دیگری داری؛

چشــم هایم دوبــاره بی طاقت

قصه ی ما همیشه تکراریست

 با دلـــــــی  که نمیکند عــادت

 

آه معیار چشم هایم را؛

با کدامین گناه می سنجید !؟

اینکه من دوستش دارم را

با کدام اشتباه می سنجید!؟..

 

آی خانم شما که با اویید!!

من کمی اتفاق می خواهم

تا کــمی هم کنــــار او باشم؛

یک بغل حس داغ می خواهم

 

پشت این ازدحام تنهایی

 باز باید فقط مدارا کرد...

غده هایم چقدر چرکینند

و نباید گلایه را وا کرد

 

وحشت ازآبروی بی انصاف!

وتوازاضطراب می ترسی..

بغــــــلت می کنم به آرامی

از ته این سراب می ترسی؟

□□

 

آه دلتنگ می شوم هر روز ؛

و به روی خودم نمی آرم

با نگاهی که پشت در مانده؛

 زیر سقفم همیشه می بارم

 

با همین خوی وحشی و یاغی ؛

بازمی خواهَمَت نمی فهمی!

پشت سلول های من داغی ؛

 باز می خواهَمَت نمی فهمی؟!

 

 

ذره ذره احاطه خواهم شد

 تو به رگ های من اثر داری

باز رامت شده طبیعتِ من

و تو از ماجرا خبر داری...

 

یک کمی از جسارتم بردار

به من از عشق خود تعارف کن

مقصدم را خودم نمی دانم

 لحظه ای هم بمان توقف کن

 

 گر چه باید حسود باشم من:

 و بترسم چرا تو مال خودم ...

گرچه دلتنگ میشوم هر روز

نگذاری مرا به حال خودم..

□□

تو از این حرف ها چه می فهمی!

 تو پر از احتمال بارانی

دست هایت درون دست ِ او...

 تو پر از بارش فراوانی

 

تو ولم می کنی به حال خودم

 ذره ذره شکست خواهم خورد

پشت بن بست های تو خالی

 چشم هایم همیشه خواهد مرد

 

 

آخر شاهنامه نیز بد است

حسرتم را کسی نمی فهمد ...

باید این غصه را فرو ببرم!

 چوب خطم دوباره پر بشود!

 

 

 

روی سنگی  نشسته ام تنها 

روزهایم بدون تو پوچ است

روی گورم همیشه حک شده است

آخر ماجرای من  کوچ است...

 ....

 

 

به قول روزبه بمانی عزیز:یک عمر باید بگذره تا امشبو باور

 کنم ...اما ؛منتظرتونم!با دردهایی به اندازه ی تموم جاده هایی که پایانی ندارند...

 

دوستان عزیزضمن اینکه بی نهایت از شما ونکته نظراتتون ممنونم

 

جناب آقای روح اله سیف  و آقای علی اصغر خانی پور زحمت

کشیدند  دروبلاگشون نقدی بر این کار داشتند که ازشون بسیار

ممنونم خوشحال میشم نظر شما رو هم در مورد نقد ایشان بدونم...

بی نهایت ممنونم ازتون.. 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


این روزها که خسته اتفاقات این زندگی ام ممنون که منو تنها نذاشتید!از همه دوستانی که خدای نکرده نرسیدم به کامنت هاشون جواب بدم یه دنیا معذرت میخوام وشرمنده ام...با یک کار نسبتا قدیمی از همین سالی که میگذرد  به پیشنهاد یه دوست عزیز همراهتان هستم

 

نشــــــانی ده بالا به یادمـــان باشد!

مگر دو دور در آن دور ها به هم برسند!

محمد رضا رستم پور

 درون دهکده آن شب؛  صدای غم پیچید

عروس ِ حجله نرفته کفن به تن رقصید

 

کسی که حلقه ی غم را به دست او میکرد

از آن دو چشم سیاهش چرا نمی پرسید!!؟...

□□

نوشته بود عزیزم تو مال من هستی

اگرچه توی وجودش دچار یک تردید....؟!

 

نترس فال دو کولی دروغ بی خود بود!

وحس دلهره در او کمی که شد تشدید-

 

درون قلب خودش هی ؛فقط دعا میکرد:

که با خطوط دودستش نمیشود جنگید!

 

تمام خاطره ها را مرور از نو کرد!

همیشه سیب دلش را برای او میچید

 

□□

پدر اگرچه مقصر اگرچه آگاه است...

ولی از عشق قشنگش پدر چه میفهمید؟!

 

 

پدر که عشق ندیده ...پدر که عاشق!!؟...نه...

چه روزها که به عشقش همیشه میخندید!

 

هزار باره نصیحت!ولم کنید آخر:

عیار عاطفه ها را چگونه می سنجید؟؟؟؟؟

□□

 

وقلب کوچک آن دو که کنده بر چوبی

غروب خاطره هاشان غروب بی خورشید!

 

درون ساتن ویک تور؛نشسته یک پولک!

صدای هلهله ها را گلوی او نشنید!

 

شبیه فیلم عروسی؛سکانسی از نو زد؛

نمیشود که بمانم!نمیشود ترسید....

 

وقطره قطره ی اشکش به غم تبسم کرد

صدای تیغ بریده.....صدای غم پیچید!

روزهای بد هم کم کم رو به سلامتی میرود...ممنون از همه شما عزیزان..

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |