پرگشود یم وشکستیم ندانستیم آه
مرد پرواز شدن بال و پری می خواهد
سلام دوستان عزیزم
با یه کار قدیمی در خدمتتونم
و به قول دوستی؛ به؛ کسی که رفت و مزاحمم نشد....
خبر رسیده از امشب تو را نمی بینم
کنار اینهمه آدم همیشه غمگینم
خبر رسیده که ساکت دوباره بسته شده
دلت از عشق دل من دوباره خسته شده..
اگرچه چشم ِقشنگت مرا نمی خواهد
ولی نگفته به قلبم؛چرا نمی خواهد!!!؟
***
تو می روی نگاهت شروع باران است
به فصل فصل بهارم؛ غم زمستان است
***
تورفته ای خیالت در این خیابان ماند
وردپای نگاهت در این خیابان ماند
تو رفته ای و دل من غریب می میرد
از امتحان خدایم دلم چه می گیرد
خدای من؛تو که این را همیشه میدانی؛
به من...که عاشقش هستم..نگو:پشیمانی...!!؟
من عاشقم و از عشقش نمی کشم دستی
اگرچه طالع او را به این و آن بستی......!!
کسی شبیه من عاشق نمی شود هرگز!
اسیر زجر دقایق نمی شود هرگز
نشسته ام که بیاید نشسته ام؛حتی؛
نشسته ام که بمیرم برای او تنها....
****
خبررسیده که هرگز...بدون او باید....!!
ولی...نوشته دل من دوباره می آید....
|
+| نوشته شده توسط
بهارحق شناس در چهارشنبه دهم بهمن 1386
|