من خسته ام ..تو خسته اي آيا شبيه من ؟

نجمه زارع

 

بعد مدت ها مي نويسم ...بعد مدت ها هستم ونفس مي كشم 

نفس مي كشم تورا...زندگي را... وهمه ي آنچه ندارم ...

بوكفسكي مي گويد:آنچه دوست داري را پيداكن وبگذار تورا بكشد ///

داستان همين است ...

 

عصياني ام شبيه همان خاطرات تلخ


يك وحشي گسيخته از زندگي سخت


من را ببر به وحشت يك خواب بي صدا


آرام و بي صدا به خيالي هميشه تخت

 


من خسته ام از اينكه كسي عاشقم شود


من خسته ام از اينكه تو را عاشقت كنم


رد شو از اين جنون زنانه كه بيخود است


آخر تو را چگونه ...؟ كجا..؟ عاشقت كنم

 


هي عاشقانه قصه به چشمم نخوان كه من


در پيچ و تاب قصه ي تو جا نميشوم


عصياني ام اگر چه كمي خسته ام ولي


ديگر براي دلخوشي ات پا نميشوم

 



با بوسه روي گردن من غلت ميزني


در من جنون عشق خودت را بهم نزن


تكليف عشقبازي ماها مشخص است


من را براي دلخوشي خود رقم نزن

 



از اين بدن براي خودت ؛ سهم برندار


مردي درون رگ به رگم خانه كرده است


زن بودنم بهانه ي تلخي ست در قفس


بغضي درون زندگي ام لانه كرده است

 



زن نيستم ...شبيه تو مردي درونم است


مردي كه عاشقانه به من بوسه مي زند


مردي درون آينه زل مي زند به من


مردي كه از نگاه زنش دل نمي كند..



من خسته ام...توخستگي ام را به دل نگير


ردشو برو..به زندگي ام خو گرفته ام


مرداب لحظه هاي مرا درخودت ببين


در يك كفن به شكل تنم بو گرفته ام

 


...
اما نرو...بمان و مرا با خودت ببر!


آرام و بي صدا به خيالي هميشه تخت


از اين سكوت تلخ و از اين خاطرات بد


                                    از اين هواي مرگ...

                                                              از اين زندگي سخت

 

 

                                                                 بهار حق شناس. رشت .اردي جهنم 93

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


خیلی دیر شده ومن فکر می کنم دیگر وقت رفتن شده 

زمان هزار بار هم که بنوازد

من از تو دور مانده ام ...آنقدر دور که مرا نمی بینی ومن هرروز که در آیینه نگاه می کنم 

تورا به یاد می آورم که می گفتی :بهار چقدر خسته به نظر می رسی 

تو بی من طاقت نمی آوری...پیر می شوی دختر ؛دل بکن بیا از اینجا برویم ...

حق با تو بود پیر شده ام درست بعد ِلحظه لحظه نبودن هایت...

می بینی ؟!...


هر شب شکایت کردن از شرّ  ِ

سردردهای مزمن لاشی  ...

"اعظم داوریان "

 

هرشب که آغوشم مکدر شد ؛از درد های مزمن بیکار

له می شدم اما نمی دیدی؛  درد مرا بر شانه ی دیوار 

 

حک میکنی ذهن مرا در خود ؛تا باز هم با من بیامیزی

حسی شبیه من نداری ؛نه !در عشق رعشه می زنی هربار

 

زل می زنم... زل می زنی بر من...توی اتاقی که شبش خواب است 

با سایه ام تا صبح می خوابم ,با سایه ایی شکل تو بلاجبار

 

برگردنم هی بوسه خواهی زد ؛سر می روم از زندگی هرشب

حسِ علاقه عادت من بود ...این بوسه را در خاطرت بسپار

 

تردید دارم دوستت دارم !بالا بیاور عشق را تف کن ...

فردای پاکم را نمی خواهم ,من خسته م از روزه ی شک دار

 

ازشعرهایم سخت بیزاری ،از حرفهایت سخت دلگیرم ...

این اعتماد لعنتی مرده است ؛با یک  نگاه مرده ی بیمار 

 

زن بودنم حس قشنگی نیست...زن بودنم یعنی هجوم درد 

از دست هایت دور خواهم شد،از دستهای خسته ی تب دار 

 

دارد نگاهت می کند یک زن ؛دارد نگاهم می کند مردی ...

گم میشوم در رفتنت از دور ؛در طعم تلخ پاکتی سیگار

 

من مست در این آسمان گیج ؛یک مشت قرص مزمن بیکار

می ترسم از این روزگار مست؛می ترسم از آغاز یک تکرار

 

بن بست هایت را نخواهی برد...می پیچم از دردی درون خود

هی مشت می کوبم به این دیوار ...


                هی مُــــــــــشت می کـــــــــــوبم به این

                                                 دیـــــــــــــــوار...


                               

                       

                            "بهار حق شناس ـ درسفر"


+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


دلم گرفته از این روزها................. دلم تنگ است


این روزها که بحث  فیس بوک داغه فضای وبلاگ خیلی کم رنگ شده 

دلم برای این فضای صمیمی تنگ شده...

اینجا حداقل چیزیش که به واقعیت نزدیک بود:خوندن واقعی مطالب بود !

حداقل همش "لایک" نمی خوردیم ...همش سرسری از همه چی گذر نمی کردیم .

اگه کمتر میام وکمتراینجا می نویسم ...چون همه کم تر می نویسن چون همه کم رنگ  شدن...

گلایه بسه ...به زودی کار جدید میذارم

 

 

                                           بهارحق شناس ـ تاجیکستان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


همیشه آنچه انتظار داری اتفاق نمی افته...  

همیشه؛

در تب این جاده ها به فکر اینکه چه اتفاقی می افته داغونت می کنه 

همون نقل قوله:جاده  الهی کمرت بشکنه ...است

یه جاخوندم :

وقتی همه رو شبیه اون می بینی یعنی ؛عاشقی

وقتی اونو شبیه همه می بینی یعنی ؛تنهایی...


ومن این روزابدجورتنهام!


تظاهـــــــــــــــــــر کن ازم دوری؛

                      تظــــــــــــــاهر می کنم هستــــــــــی!


آره ...دلتنگی یعنی روبه روی دریا بایستی وخاطره یک خیابان خفه ات کند!

نه اینکه نخوام ؛ گاهی واقعا نمیشه! دعا می کنم دعا می کنم ...دعا ...

شاید یه روزی یه روز خوب بیاد که دیگه هیچ کس دلتنگ نباشه

اما هر جور فکر می کنم یه موقع ها تو خلوتم 

به خودم میگم: بهار!بهار!بهار!!!

اگه دلتنگ هم نباشی چیزی نیست که  باهاش  بغض هاتو شونهکنی///...

خوبه !!!بذار دلتنگ ...بمونم


-----------------------------------------------------------------------

شادم که در شرار تو میسوزم 

شادم که در خیال تو می گریم 

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

درعشق بی زوال تو می گریم 

فروغ جاودان




حس ما را کسی نمی فهمد ؛ هر دو به اشتباه افتادیم

یا خدا اشتباه می کرده . . . یا که در این گناه افتادیم 


عشق یعنی تو مال اوباشی...ومن اینجا به اسم پوچ کسی !

خاطراتی همیشه دوراز هم؛عشق یعنی که تو؛به من نرسی !

 

لذت انگیز نیست باور کن ، دارم از زندگیم می پاشم

چشم هایم همیشه می پرسند : تا چه روزی بدون تو باشم

 

بی تو هرگز نمی شود تکرار ؛ لذت بوسه های پنهانی

در همان لحظه ها که می گفتی ؛ پای حرفت همیشه می مانی

 

من تورا قدرعشق می خواهم،باورش هم برای من سخت است 

نه!تصورنمی کنم هرگز،چشم هایی به جای من! سخت است

 

قول دادی مراقبم باشی ، در همان روزهای بارانی

سرد سردم شده ! تو را دیدم ! تو که با اودر این خیابانی 

 

گفتی از اشتباه می ترسی ! روی قول ت نمی شود باشی

منکه لبخند می زدم به تو اشک هایی شبیه نقاشی-

 

رنگ می بازم و نمی فهمی . . . دارم از التهاب می میرم

توی بغضی غریب واماندم : نکنی انتخاب می میرم 

 

آه یادم نبود می ترسی !!! مردم از اشتباه می خندند

مردمانی که توی این شهرند : داستان مرا نمی فهمند

 

توهُل ام داده ایی به سمت خودم!من برایت ازعشق می گفتم

گر چه از زندگیم می پاشم ؛ باشد از چشم هات می افتم

 

باشد... اما؛

                توهم همیشه بخند!خنده به چشم هات می آید

یاد من را همیشه پنهان کن ؛

                         که زنی هم بدون تو شــــــــــاید . . .

  

                                بهار حق شناس ـ هند

..............................................................

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط بهارحق شناس |




از روزی که اومدم هند حال وهوام به کارهای سپید نزدیک شد ؛نمیدونم چرا...

می گفت سپید بنویس بهار...حتما خوب فهمیده بود؛در خودم جا نمیشوم.

یا شاید می خواست  یک جوری از سیاهی این زندگی دورم کند

جوری که زیستنم را به تمسخر نگیرم!

شاید حق با او بود ...اما سخت بود...سخت است,تنهایی را می گویم

راستی من با اینهمه پیچیدگی  که تو می گویی

با اینهمه غرور لعنتی ام؛ هنوزته مانده های مزارم  را دوست دارم...

خاک بریز...بوی خاک آرامم می کند///

 

وآن بهار ،وآن وهم سبز رنگ

که بردریچه گذر داشت ،با دلم می گفت:

"نگاه کن

توهیچ گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی"

...فروغ ...

 

قسمتی  از دلتنگی های یک کارسپیدم رومیذارم...

چون میدونم بلنده ..توی حوصله  تون جا نمیشه؛ممنونم که می خونید...

....

....

....

دوری به قصدآزار نبود

وگرنه اینهمه سال پشت این پنجره منتظرت نمی ماندم

فراموش کردنت کار من نبود ونیست

خاموش نمیکنم هیچ شمعی را

مبادا گم کنی مسیر  را

وچه خیال باطلی:

_تواصلا پای پیش بگذاری_

من باخته ام_ میدانم_ تنها باور نمیکنم!

به سرم می زند تمامش کنم

 

فراموشی گذرگاه خوبی ست

 برای زمانی که آرزوی مرگ میکنی...

....

 

از این درد متروک

از این درد خاموش

که آرام

لابلای استخوان هایم تب کرده میترسم!

خوش خیم نیست غده ایی که می تپدازتو؛در سینه ام

"صدای باد میآید"

یک نفر فریاد میزد :خاموش کن شمع ها را

بوی دود می آید

آتش گرفته دامنم که گیج نیامدن های توست

هی چرخ می خورم

عادت کردم به این علامت های بیخودی...

 

عطر زنانگی ام را به بادها سپرده بودم

تا تو

شاید تو

پیدا کنی مسیر اینهمه سال انتظارم را

باید به نبودنت...

بودنم...

وزنده نبودنم...

 تکیه کنم 

دلتنگ توام که زودآمدی اما هر گز نرفتی

هنوز تورا باردارم

ای عجیب ترین حس دنیا

عصای پیری ام را کجا بردی؟!...

بالا می آورم همه چیز را

طعم این روزهابدجور تلخ شده

باران به دریا بودنش اکتفا کرده...

...

 چه کسی بغض هایم را شانه خواهد کرد

تنهایم

وتنها تویی که بهم می زنی سرنوشت را 

حال و

هوایم را

فرار کردم از حقارت این روزها

رقم زدم همه فصل ها را دوباره

اما

هیچ وقت زودتر اززمستان

نتوانستم به دنیا بیایم

چه حقارت سنگینی

کسی همیشه دیر برسد

وشاهد مرگ خوشبختی اش باشد

اما
باور نکند...


اما باور نکند......................

                                          بهار حق شناس _ هند
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط بهارحق شناس |


صدای باد می آید

صدای باد می آید...

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست...

 

دلتنگم مثل همیشه وشاید بیشتر از همیشه ...ببخشین که نبودم ببخشینم که جواب اون همه محبت هاتتونو توی کامنت ها بی جواب گذاشتم شرمنده همه تونم ...به بزرگی خودتون به شاعرانگی لحظه هاتون وبه پاکی همه واژه هاتون که همیشه باهام بودین منو ببخشین...بازم ممنونم که تنهام نمی ذارین... زمزمه روزهای در سفرم که چندتاسطرشوبراتون مینویسم:

ما چون دو دریچه رو به روی هم

آگاه ز هر بگومگوی هم

هر روز سلام وپرسش وخنده

هر روز قرار روز آینده...

...

...

...دل من شکسته وخسته است

اکنون یکی از دریچه ها بسته است...

نفرین به سفر...که هرچه کرد او کرد..."م.امید"

مدت زیادی نبودم مدتی که اتفاقات زیادی رو توی زندگیم رقم زدم.نگوبهار چی شده پرنده غمگین !برای هیشکی نخون.به پای هیشکی نشین...پرنده یی اما اسیرکوچ خودت...همیشه هم میرسی به هیچ وپوچ خودت...

این آهنگو" نمیدونم ترانه ش مال کیه "اما با صدای چاووشی توی این مدت خیلی گوش کردم...

زمزمه روزهای اخیرمه:دوباره بی فایده س:خودت که میدونی!..پیشنهادم اینه یه بارم شده گوش کنین!...من هنوز درگیرم...دعام کنین!

 

شاید که عشق من

گهواره تولد عیسی دیگری باشد

...فروغ

یه کاربراتون میذارم یه کم قدیمیه اماجز کارهایی که  دوستش دارم :

خیلی خوشحال میشم نظرتونو بدونم

 

 

می توانم تو را هی بسازم ، هی خرابت کنم بچه گانه

بین یک پازل سخت گیجم ، بسکه گم می شوی این میانه

 

هر چه می گردمت مبهمی باز ، هر چه دنبال تو می دوم آه

باز با دست خالی نشستم ؛ گوشه ای له شدم کنج خانه

 

قانع ام می کنی تا بمانم ، دور و تنها بمانم همیشه

چشم هایم پر از بغض و غیظ اند ، مثل لجبازی کودکانه

 

زندگی باید اینگونه باشد ! تا که جذاب و شیرین بماند

دور مانده همیشه عزیز است ... آخ !

                                          اما نه در این زمانه

 

هیچ کس را نداری تو بی من ، تا که گرمای دست تو باشد

هیچ کس را ندارم به جز تو ، تا ببوسد مرا عاشقانه

 

کاش می شد کنارت بمانم ، عشق تو باشد و یا نباشم

فرقی اصلاً  ندارد چه نقشی ؛ خواهرانه و یا مادرانه

 

کاش می شد کنارم بمانی ؛ تا نباید به تو آفتابم

آفتابی که بی تو هدر رفت ؛ آفتابِ خمار ِ زنانه

 

نقش من گم شده بین مردم ! تکه تکه ، جدا دورم از تو

وقتی اینجا نباشی همین است : فکر هایی خراب ! احمقانه !

 

کاش می شد که این را بفهمی ، گریه هایم چرا هی بلنداند

مرد ها هم تحمل ندارد ، زخم هایی چنین روی شانه

 

دارم از پا می افتم بگیرم ، هی نگو دور دورم من از تو

بس کن این برزخ منطقی را ؛ ای جنون پرور شاعرانه

 

تکه های من از تو جداشد...نه نشد تا دوباره بسازم  

داستانِ من و تو چه تلخ است

                                 داستانی فقط  ناشیانه . . .

 

 

 بهار حق شناس -هند"آخر ماجرای من کوچ است..."

 

دوستتون دارم بیشتر از همیشه

سلام یادم نرفته ها خواستم آخرش بگم:سلام

--------------------------------------------------------

-----------------------------------------

هنوزلحظه هایی هست که تورا در ذهنم از گذشته های

نامعلوم ودورم به خاطردارم

گذشته ایی که بی هیچ دغدغه با هم زیست کردیم ...

کاش میشد برگردیم ...

یادت که می آید چه زمانی را می گویم..؟؟؟!!!....

اعظم داوریان عزیزم...

اعظم داوریان مهربانم ...

اعظم داوریان...

را بخوانید که مرا لایق این همه محبت کرده:


(....


خوشبختی ات نقل تمام شایعات است

وقتی به جای خون تظاهر در رگ توست

بگذار دورت پر شود از خالی دوست

وقتی که تنها همدمت توله سگ توست...)

ادامه:

http://adhy.persianblog.ir

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


     "یه مدتی رو نیستم ... واسم دعا کنید ..تا بعد..."

..............................................................................

پاییزتون مبارک ...

پاییز بهاریست که عاشق شده است....

امشب فکر میکنم دیگه حرفهای نگفته ام با تو داره ته میکشه حرفهایی که "تو"نمیشنوی پس چرا بگم!!!

شاید دیگه حرفی هم واسه گفتن نمونده باشه!...یه روز تنها دلیل دلخوشی این غم بلند بودی:روزی که مردم این عشق را نمی فهمیدند...یه روز من برات از فروغ می خوندم ...ویه روز دست در دست دیگری ...یه روز توبرام کافی بود..یه روز باتو خوشبخت می شدم ...یه روز همه شهرخبردار شد از گریه من...یه روزپشت سلول های من داغ بودی..یه روز من تورا با تمام خودخواهیت...من تورا با تمام دلتنگیم...یه روز دنبال یه شونه مردونه بودم تا وقتی که تنهای تنها کز میکنم کنج خونه!!!یه روز جوجه بی قرارت بودم که آخر پاییزم رسید اما تو  نشمردیم...تو از این حرفها چه می فهمی توپرازاحتمال بارانی ..نه؟شاید میدونی چی میگم اما نمی خوای بفهمی...اما 

اما

اما...یه روز

یه  روز...

یه روز خوب میاد...که ما ...

یعنی یه روز خوب میاد ؟؟؟.....

یه کار که شاید قدیمی وشاید شنیده باشین اما چیزدیگه واسه حالم پیدا نکردم:

ما می توانستیم زیباتر بمانیم

ما می توانستیم عاشق تر بخوانیم

ما می توانستیم بی شک...روزی...اما

امروز هم آیا دوباره می توانیم؟

افسانه ها میدان عشاق بزرگند

ما عاشقان کوچک بی داستانیم

"حسین منزوی "

هیچ کس جزخودم مقصرنیست؛عشوه های زنانه ام کم بود

بوی گندم وسیب می پیچید؛من ولی عاشقانه ام کم بود

 

مطمئن بودم وپراز احساس ؛سبز بودم ولی نفهمیدم

رویشی تازه داشتم اما؛قدرت هرجوانه ام کم بود

 

چشم های همیشه جذابش؛شعله شعله در آتشم خشکید

من ولی با"شرارتی معصوم "؛ارتفاع زبانه ام کم بود

 

شک ندارم کبوترزخمیم,در همان گرمسیر می ماند

با وجودی که عاشقش بودم ...گرمی آشیانه ام کم بود

 

معنی عشق را نمی فهمد ؛هرکسی گقت:"دوستت دارم"

بارها گفته بود...اما من...جرات عاشقانه  ام کم بود...

 

 بهارحق شناس - رشت

 

 

شاید من مقصرم اینجوری بهتره...اینم یه اعترافه بیشتر از اینجا نمیتونم فریاد بزنم من مقصرم..

حالم خرابتر از اونه که بخوام کسی رو دعوت کنم یا...

منوبه بزرگی  مهربونیتون ببخشین.................

راستی وبلاگ حنانه حقیقت گلم :حقیقت پیدا کرد

وکسی که نمیدانم کسیت اما بامهربانیش کاری از من  در وبلاگش را لایق دانسته ...

صمیمانه ممنونم :http://pashootan.blogsky.com/1389/07/

+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 3:57 قبل از ظهر توسط بهارحق شناس |


 سایت ادبی تاسیان: نشریه بین المللی شعر زن:ودوکار از من:

http://www.tasiyan.ir/view.php?kindex=411

سلامی به گرمی سلام

اینروزها از واژه ها دورم اما همچنان ادامه دارم ونفس میکشم

 ممنونم که هستین وممنونم که می خونیدم...

یک کار قدیمی از خاطرات رفته:

 

 

من ازتو اصل تورا برگزیده ام که همیشه

دلت مراست تو خود گفته ایی اگر بدنت نیست

چنین که عطر تنت ره به هر نسیم گرفته است

تو با منی ونیازی به بوی پیرهنت نیست

"حسین منزوی"

پشت لبخند های پنهانی ؛ با نگاهت همیشه در گیرم

مطمئنم بدون چشم تو ؛شک ندارم که بی تو می میرم

 

 من برات از فروغ میخواندم ؛وتو هی شاملو میخواندی

پای این زورق طلایی کاش؛در کنارم همیشه می ماندی!

 

چند بطری کنار دست من ؛مثل لبخند آخرت گم شد

یاد لبخند ها ت مستم کرد، مثل این لحظه ها توهم شد

 

باز لبخند می زنی و دلم؛ در هوای تو باز میمیرد

خواب دیدم شبیه واقعیت؛ که کسی... با تو دست میگیرد...

 

حلقه ی تودرون دست او؛این حقیقت همیشه سنگین است

به تظاهر کنار او هستی ...وته مشکلات من این است

 

من برات اعتراف خواهم کرد؛ که چراهی سیاه می پوشم؛

تا تودرلحظه های اوهستی؛ به عزاداری تو میکوشم

 

پشت یک درد مشترک بی هم ؛مثل مو جی همیشه بی ساحل!

بعد این لحظه ها جسارت کن؛ پای عمری که میشود باطل!

 

دست هایم چقدر تنهایند ؛دستهایم چقدر محتاج اند

ریشه ی زندگی یمان بی هم ؛به بلندای هیبت کاج اند!...

□□□

 بوی عطر تو باز می پیچد ؛ راه این خانه را تو پیدا کن

غزل غصه های من تلخ است؛چای با طعم خود مهیا کن!

 

آمدی و دلم هوایی شد ؛با " هوای " تو " تازه " تر شده ام

بازپشت " تولدی دیگر " با جنین تو همسفر شده ام...

 

ذره ذره تنم عزیز است آه؛دستهای تو روی آن خورده است...

وخدا زیر سقفمان بوده است؛آبرو از گناهمان برده است...

  

بوی آغوش من گرفتی باز ؛تا که امشب کنار او باشی!

توی یک منجلاب افتادی ؛بی من از زندگیت می پاشی...

 

توی این اتفاق نا معلوم ! بی تو ماندم درون گوری سرد...

لحظه لحظه دوباره جان دادم؛این نفس هم بریده شد؛بر گرد!

 

بهار حق شناس- رشت

 

 چه روزگار غریبی :بازم نهنگ ها خودکشی کردند...تصورکردنش سخته!...

-----------------

اما یه اتفاق خوب :تولده انسانیه که قلب مهربونش دریایی از محبت رو توی خودش داره

کسی که رویا هایش آبیست:استاد رضوان ابوترابی عزیز تولدتون مبارک!

...من شاعرم

می توانم آفتاب را به کوچه ها راه ندهم

 میتوانم کلاغ را سپید بنویسم /می توانم از چشم های تو شعری بسرایم تلخ...

می توانم ...

نه نمی توانم!

دیوانه آسمانم را پس بده

من رویاهایم آبیست نه روزگارم...(رضوان ابوترابی)

 ****

شرمنده که فرصت ندارم به روز شدنم رو اطلاع بدم

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


سلام به شما که  باهمیشه هاتون واسم بهترین لحظه ها رورقم میزنید...

بی مقدمه تر از همیشه:

شــرم رابگذارویک آغــوش درمن گریه کن

گریه کن پس شانه  مردانه می خواهی چکار؟

"مهدی فرجی"

 

یک شانه ی مردانه می خواهم ؛تا هق هق ام آرامتر باشد

شاید که یک شب سهمم از دنیا ؛آرامشی بی دردسر باشد

 

گــم میشوم در آســـمانی که از ابــرهای گریه ســرشــار است

این سرنوشت تلخ بی بالی یست؛وقتی که جفتت درسفرباشد

 

ازتوسکوت سالهای تلخ...درمن هجوم بغض های سرد

تنها همین سهم من و ما شد؛شاید همین ارث پدر باشد

 

هرشب تمام شهرخاموش اند،اینجا به دنبال چه میگردم

وقتی هوای دل سپردن نیز؛ کبریت های بی خطر باشد؛

 

دیگرتقلایی نمی ماند،ثابــت کنم من باتــو خوشــــبختم!

وقتی که سهم دیگران با تو، هرلحظه ازمن بیشتر باشد

 

باید برای گریه وشـــانه یک بـــاور از تنـــهایی ام باشم

دلــواپس زن بودن خویشم!تا کی همیشه کوروکرباشم؟!..*

 

مرزی برای دل سپردن نیست..با تبصره عاشق نخواهی ماند

قطعا سرانجامی نخواهد داشت...

                                  حسی که اما واگر باشد...

 

 

بهارحق شناس-رشت

 

 منتظر نقد ونکته نظرات ارزشمندتو هستم نقدی بی تعارف!

*تغییرردیف آگاهانه است...

 

دوستان عزیزوگلم جدیدا یکی از بهترین دوستانم که یکی از شاعرای واقعا خوش ذوق وموفق توی شعره؛ وبلاگش افتتاح شد شاعری که واقعا توانمنده توی کارش شایدم خیلی هامون میشناسیمش پیشنهاد میکنم حتما بخونینش مطمئنم پشیمون نمیشین...روی اسمش کلیک رنجه کنید:

مریم پیله ورعزیزم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط بهارحق شناس |


ساناز بهشتی عزیز هم رفت...

به قول خودش" به خدا اعتراض وارد نیست...؟!"

اما ساناز عزیزم من هنوز حرفهای نگفته ام با تو تموم نشده بود که رفتی...

ادوارد یانگ:تولد چیزی جز اغاز مرگ نیست

چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد...

زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند...

       "به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند می میرند..."

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس


پاییزی ام،بهار چه دارد برای من

عید تورا چه رابطه با عزای من؟

باصدبهار نیز گلی وا نمی شود

در ساقه های بی ثمر دست های من

آری بهار خود نه؛که نام بهار نیز

دیگر نمی زند،در ویران سرای من...

"حسین منزوی"

 

مادرم :

چه رنج ها برایم کشیدی ومن نتوانستم پاسخ چشم های همیشه مضطربت را بدهم

پاسخ شانه هایی که همیشه آغوش بی کسی هایم را پرمیکرد...

مرا ببخش که با آمدنم قلب مهربانت را همیشه نگران کردم... سایه ات مستدام .دوستت دارم بهترینم...

واما دغدغه ی این روزهایم:

 

می خواهم این زخم ها را بردارم از روی شانه

می خواهم عاشق بمانم ؛اما بدون بهانه

 

جزگرگ ها که برایم هی دست بالا گرفتند

چیزی نصیبم نشد از؛این قصه ی کودکانه

 

گنجشک های خیابان از کوچه ی ما که رفتند

مهلت ندادو کلاغی ؛ناگاه کرد آشیانه

 

درچاردیواری من؛هم صحبت محرمی نیست

سقفم فقط در تماس است؛یکریز با موریانه

 

دنیای من سنگی وسرد!دنیای من کوچک وتلخ!

وقتی که تنهای تنها کز می کنم کنج خانه

 

وقتی کسی را ندارم ،تا پابه پایش بمانم...

وقتی که چترم شکسته ؛باران زده مغرضانه...

گیرایی هر غروبی با آفتابش قشنگ است؛

من ماه اما ندارم در من بخوابد شبانه

اصلا قرار مرا از سربرگ هایت جدا کن

دیگر بهاری نمانده در سر رسید زمانه...

                                           بهار حق شناس- رشت

 

منتظر نکته نظرات ارزشمندتون هستم ... برای روزهای تنهایی ام دعا کنید.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


نمی گذارم از من بگیردت زمانه

به هردلیلی این بارویابه هر بهانه

چرانبایدای یار!برای تا همیشه

چراغی از تو روشن شود در این شبانه

"حسین منزوی"

 

 

هرچند نمایشگاه تموم شده اما حس کردم خالی از لطف نیست چن تا چیزو بنویسم که واسم شیرین بود

اول از همه خبر چاپ کتاب دوستای گلم که خیلی خیلی خوش آیند بود :

مانداناابری عزیزو گلم  که یکی از کتاب های خیلی خیلی خوبه ترانه روازش خوندم .هرچند به لطف دوستان یکم اذیت شدند اما خوب شیرینی ترانه همه رو حل میکنه.کتاب:مهدی فرجی:میخانه بی خواب؛که مجموعی از بهترین شعرهای عاشقانه اش بود که جمع آوری شده.به چاپ رسید.کتاب:خانمی که شما باشید:ازحامدعسکری که به چاپ دوم رسید .کتاب :باران به سلیقه تو میبارد:ازجوادنعمتی وکتاب مجید سعد آبادی .تادست به واژه ها میزنم میسوزم:از مریم حقیقت.لطفا حرکت کنیدازمهدی  تقی زاده وکتاب:دو واواز: داوودملک زاده...خیلی دیگه از دوستان .امسال کتابهای خوبی رودیدم وخوندم خیلی خوب بود...

نمایشگاه کتاب امسال هم گذشت ومن با وجود همه گرفتاریها ومشکلات تونستم دو روزه برم وبرگردم

تو اوج امتحانات ترمم!(آخه امسال دانشگاه ما جو گیر شده  وامتحان ترم مونو توی اردیبشهت بر گذار کردند:شاید به خاطر جام جهانی بود!!!!)واما یک دفعه رفتن من :باعث ناراحتی خیلی از دوستای گلمم شد:از جمله آقای شوکتی نیاعزیز که من تاکید کردم نمیرم وبرنامه یی ندارم وبرنامه اومدن بچه هارو: دور هم از بین بردم:خیلی شرمنده شدم خیلی خیلی!میدونم شرمندگی چیزی رو حل نمیکنه اما بازم شرمنده ام

نمایشگاه کتاب دوروز به یاد ماندنی برای من بوددیدار شیرین دوستانی که ندیده بودمشون هرچن باچندتا از دوستان به خاطر خاموش بودن گوشیشون نتونستم هماهنگ کنم :کم سعادتی از من بود...وبه خاطریه سری مشکلات دیگه هم  نتونستم چن تا از بهترین ها رو ببینم...

اما دیدار دوستانی مثل:

استاد رضوان ابوترابی عزیز.ماندانا ابری عزیز ودخترش.رسول یونان عزیز .خانم حقی گلم. جناب علی مظفر. مهدی فرجی.سیدجعفرعزیزی .الهام تفرشی گلم .اردشیر معتمدی.حامدعسکری.مجیدسعدآبادی.محسن رزوان.رضاشیبانی.حامدفیروزآبادی..هوشنگ حبیبی.احسان محسنی.مجید صالحی .آقای تقی زاده عزیز.آیداپارس پور وروح الله احمدی.علی صارمی.مریم حقیقت.نینا آقایی گل وآقای گروسی. آرش شفاعی عزیز.جواد نوروزی .هانای عزیز.یوسف حیدری.خانم زماندار عزیز...شیوا فرازمند نازنین ولیلا رضایی عزیز هم تلفنی با صدای گرمشون همراهم بودند...

 جای همه خالی بودبعد نمایشگاه کافه بامداد لحظه های شاعرانه ایی رو برامون داشت .خیلی از دوستان رو نتونستم ببینم که حتما هم من کم سعادت بودم وبخت یاری ما کوتاه تر از آن بودکه سعادت را به من ارزانی کند...

از همه ی بچه ها ممنونم که لحظه های خوبی واسم رقم زدند یه دنیا ممنونم خیلی خوش گذشت خیلی توی زحمت افتادن مخصوصا آقای ابوترابی که از دست من جونش به لبش رسید واقعا موجود نازنینی اند که قابل وصف نیست وای خدایا! من چقدر اذیتشون کردم!خدایا خودت رحم کن!منه بیچاره من بی گناه!...

یاد نمایشگاه پارسال هم به خیر خیلی خوش گذشته بود...خیلی......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


 

سلامی پر از شرمندگی وخستگی

میدونم همه تون ازم دلخورین!حتی اونایی که میگن دلخور نیستن!این روزا زیاد خوب نیستم ..عید با همه  ی خوبیها وبدیهاش تموم شد ومن نرسیدم به کسی تبریک بگم وحتی قبل از اون هم نرسیدم جواب کامنت ها تونو بدم .حتما  شما هم مثل من بودین گاهی دوست دارین دور از همه دنیا باشین...نه!ازتون یه مرخصی کوتاه میخوام.فقط همین...دعام کنین.دوستتون دارم

سالی که نکوست از بهارش پیداست...بهاری نیکو داشته باشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس


سلام

اول از همه:

سلامی از سر سلامتی ودریچه های دوستی

دوم:

در هفته ی گذشته ی این روزهای زمستانی با گرمای وجود دوستان خوبم اونقدر داغ گذشت که  میتونم بگم   جز یکی از بهترین خاطره هادر این دوره از سالهای زندگیم محسوب میشه :سالها بود که شاد نبودم ولبخند رو از یاد برده بودم به اندازه تموم سالهای تلخی که تو زندگیم گذشت  خوش نشستیم .محفل دوستانه ی شعری که ثانیه هایش پربود از تزریق  شعرو ما در فضای دیگری از جنس خوب زیستن بودیم :

دوستان جنوبی:جناب آقای حبیب شوکتی نیا- عباس عبادی- احمدحسینی.-امین پورصباح.

دوستان چالوس : مهدی رضایی .اشکان رستمی جنوبی( البته لقب جنوبی رو افتخاری گرفتن!)

 رشت: استاد رحمت موسوی: مریم پیله ور -حنانه حقیقت- مریم فرجی-مهرداد امیدی- هیلدا احمدزاده- هیراد احمدزاده -نسیم فیضی-هدیه شهدی- -خانم عاطفه  صرفه جو- مزدک پنجه ای ورضانیکوکار که البته مریض بودند ونشدتشریف بیارند...

آستارا مهمان عزیز دلم:شیوا فرازمند مهربان وهمسر محترمشون:آقای دلق پوش بودیم که خیلی بهشون زحمت دادیم- اکبر اکسیروهمسرشون -داوودملک زاده-بهنازجعفری و خیلی از دوستای گل دیگه  که جاشون خالی بوداما تلفنی همراهمون بودند: لیلا رضایی عزیزم والهام تفرشی گلم.الهام قریشی نازنینم که جای خالیشون کاملا محسوس بود.

مهدی فرجی عزیز - حامد عسکری عزیز- ومجید سعد آبادی عزیزو... هم  که تلفنی  با شعرهای گرمشون محفل مون رو گرمتر کردند اسمها زیادند نمیدونم کسی جا افتاده یا نه !شرمنده که نمیتونم اسم همه عزیزارو ببرم که جاشون خالی بود...قراره روزهای خوش این شعر خوانی ها به صورت سفرنامه توی وبلاگ آقای شوکتی نیا با قلم گیراشون نوشته بشه حتما لینک این سفرنامه رو بخونیدکه خیلی خوندنیه...اما

مهم تر از همه : باور کنیدجای همه تون حسابی  خالی بودخیلی!

سومی که خیلی مهمه:

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

24 بهمن ماه

زمان گذشت وساعت چهاربار نواخت ...

وما باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم...

...

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر گل ها نیست

کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد می میرد....

...

تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید

ومنفجر شدن

همسایه ما همه در خاک باغچه هایشان به جای گل

خمپاره ومسلسل  می کارند...

...

من فکر میکنم  که باغچه را میشود به بیمارستان برد

من فکر می کنم

من فکر میکنم

وقلب باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی میشود...

کسی به فکر گل ها نیست...

باور کنید تفالی زدم بر فروغ واین شعر اومد حتما خودش خواسته در سالروز نبودن هایش  اینطور بنویسمش ...حتما همینطوره...

(یک داخل پردانتزی عاشقانه خارج از این فضا ها: از فروغ  عصیان زده ام:

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند

تا فتنه وفریب زجایم نیفکند

تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ

بندی دگر دوباره به پایم نیفکند....

و

...چه مهربان بودی ای یار

ای یگانه ترین یار

وقتی دروغ می گفتی...)

 یادش گرامی وهمواره پر آرامش کاش الان ظهیرالدوله بودم...

 .............................................................

اما باز سرزمینم  وباز سرزمینم وباز سرزمینم :

این کار رو با صدای خواننده ی بزرگ ایران:استاد شجریان  شنیدم

 خالی از لطف نیست  که با هم خوانشی برآزادی ودوستی وانسانیت داشته باشیم:

تفنگت را زمین بگذار:

                            تفنگت را زمین بگذار

من بیزارم از دیدار این  خونبار نا هنجار

تو از آیین انسانی چه میدانی؟

اگر جان را خدا داده؛ چرا باید تو بستانی؟؟؟!

چرا باید که با یک لحظه ی غفلت؛این برادر را

                               به خاک وخون بغلتانی

تفنگت را زمین بگذار:برادر جان

زبان آتش وآهن:زبان خشم وخونریزی ست

 زبان قهر چنگیزی ست

تفنگت را زمین بگذار:

     اگر اینبار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

                                     تفنگت را زمین بگذار...

کاش این روزهای تلخ تموم شه...دعاکنیم ...دعا کنیم 

................................................................ 

واما در روزهایی که همه به فکر رفتن می افتند؛

 با یک کار در کنارتون هستم: 

آتش بس یک شورش از پای ویران باش

یا نقطه عطفی در اوج تیر باران باش

 

اصلا نمیخواهم که دور از تو رها باشم

سلول های خالی یک بند زندان باش

 

تعبیر هر آشفتگی در خواب کابوس است

همواره تو؛ تنها عزیز ِ قصر کنعان باش

 

گم میشوم بی تو درون کوچه های سرد

تنها مسیر مستند در این خیابان باش

 

قدری برایم واژه ها را انفجاری کن؛

یک فرصت دیگر ؛برای باز باران باش

 

نگذار تک تک دلخوشی هایم بمیرندو

یک بار دیگر؛ باز هم یار دبستان باش

 

تنها نخواهی ماند در این روز های تلخ

پس یک بهار سبز در اوج زمستان باش

 

می میرم از اندوه این بی سرزمین مردن؛

ایران من طاقت بیاور؛باز ایران باش...

                                                     

                                                           بهار حق شناس - رشت  

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


دلتنگ تر از آنم که دلتنگیم را بنویسم

ای کاش دلتنگی های آدمی را باد باخود میبرد...

جاده الهی کمرت بشکنه...

...و اما:

 

باز آمدن بهار یادت باشد

این گردش روزگار یادت باشد

در آخر پاییز که سر می شمری

یک جوجه بی قرار یادت باشد...

                                        

                          بهار حق شناس.رشت

 به خاطر مهربونیاتون ممنونم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط بهارحق شناس |


سپید نوشتم سیاه بخوان...

 

 

خورشید را از سه رنگ بر میداری

باران میماند

با بغضی  که میریزد

تا تنها اسم خلیج راپر آب نگه دارد

از ساقه میشکنی

اما

ریشه داری در امیدی ...

کابوست را رنگ نکن

 دروغ ها آرامش نمی آورند!

تمام خاورمیانه 

حتی

تمام جهان رابگردی

 شیری  نخواهی یافت

 از گربه  ی ما آبستن نباشد...

سرزمینم بغض دارد

آفتاب بیاورید

یا مرفین!

گاهی

"مرفین

در هوای تازه" * می چسبد....

 

 

 

بهار حق شناس ــ رشت88

 

 

 

پی نوشت:دوستان از اینکه با اولین تجربه در کار سپیدم همراهم هستید ممنونم .از نکته نظرات ارزشمندتونم خیلی  ممنونم.

 *مرفین در هوای تازه... اسم کتاب جناب آقای شوکتی نیا

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


سلامي از دريچه دوباره گي...

قبل از هر چیزی لازم میدونم صمیمانه از همه تشکر کنم که کوتاهی هامو به بزرگی خودتون می بخشید اینروزها توی این حال وهوای امیدوارم  سردی این روزها رو تجربه نکنیداز یک طرف نداشتن اینترنت از شمادورم کرداز طرفی تجربیات تلخ این روزهای جهنمی واز طرفی اشتباهاتی که هر کسی ممکنه توی زندگی باهاش روبرو بشه  آدمها توی زندگی اشتباهات زیادی مرتکب میشن روزهای منم سرشاراین اشتباهاته اشتباهاتی که گاهی ناگزیزی ازش وبه هردری میزنی ممکنه نتونی جبرانش کنی ...برزخ هاي زندگي من تمومي نداره...اما این رو هم یادمون باشه که هیچ سکوتی از رضایت نیست ...برام خیلی دعا کنید!

اما با این وجود به همه عشق می ورزم :به خدا

به زمین وزمینیان به آفتاب به ستاره وهمچنان به تو:که هنوز مینویسی...دستانت سبز!

وسخت به زندگی چسبیده ام ...

آه ای زندگی

منم که با همه پوچی نه به فکرم که رشته پاره کنم...

نه بر آنم که از تو بگریزم//

شاید کمی دیر اما پاییزتون مبارک .

 پاییز فصل هزار بهار است :

خودمان مسئله داریم که بد میبینیم

ورنه پاییز بهار است بهاری غمگین

 بی هیچ بهانه ایی شروع میکنم تورا:

 اینک این من:سربه سودای پریشانی نهاده

داغ نامت را نشان کرده...به پیشانی نهاده

"منزوی"

 

پشت این واژههای طولانی؛جسدم پشت  پیکری پیداست

متولد نمیشود دیگر؛حس من...لای دفتری پیداست

 

من واین زخم های آلوده ...من و این بغض های آماده

دست وپا میزنم ولی افسوس ؛توی چشم تو خنجری پیداست

 

آه این گیسوان تب کرده ؛چشم هایت چرا نمی فهمند

من پریشانم وپر از تشویش بغضم از زیر روسری پیداست

 

من تو را با تمام خود خواهیت! من تو را با تمام دلتنگی م...

کاش تنها تو سهم من بودی....عدل این نابرابری پیداست

 

گرچه فرقی نمیکند دیگر ؛تو عذابم دهی ؛بمیرانی...

به تو هی فکر میکنم تنها؛لحظه هایی که دلبری پیداست

 

دستهای تو مال من دیگر؟!...دست های تو مال من ؛هرگز..

وحقیقت همیشه این بوده ؛اینکه با او تو بهتری پیداست!

 

نه نیازی به جمله یی داری؛نه هوایی برای جاماندن!


چشم داری به آسمان اما؛اینکه با من نمی پری پیداست...

 

چمدان سفر چرا بستی ؟

     توبمان این منم که خواهم رفت!

باید از خانه ی تو دل بکنم ؛

                          جای دستان دیگری پیداست...

 

 

بهار حق شناس_رشت

 

 

توروخداببخشيدا كه نتونستم اين چندوقت جواب محبت هاتون بدم

به خدا شرمنده روي همه تونم به بزرگيتون منو ببخشيد وحلالم كنيد...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


حقیقت زندگی چه دشوار است برای آن مشتاق مرگ، که به خاطر دیگران زندگی می کند.

جبران خلیل جبران

 

"سکوت"

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


سلام به آرامش روزگار همه تون

چند وقت پیش کاری نوشتم که حاصل روزهای به روح نشسته ام بودکاری که دوستش داشتم و دارم این کار حاصل مشترکی شد از من واستاد عزیزم جناب آقای حبیب شوکتی نیا خیلی خوشحالم وخیلی خوشبخت  که قلم سبزشون رو این کار برجسته شده در نهایتی از بودن های تان منتظر همیشه هاتون هستم

 

 تو پشت به پشتم ده و- بی دغدغه – بگذار

تا هردو جهان داشته باشد سر جنگم!

"منزوی"

تنها دلیل دلخوشی ِ این غم بلند

آرام باش چاوكم *! آهسته تر بخند


چون چشم مي زنند به شادی ی كوچكم
اين مردمِ حسود و بخيلي كه احمق اند

 

مردم دليلِ دلخوشي يِ ما كه نيستند
پس دل به آن كسي كه نمي فهمدت ، نبند


يعني خدا چگونه مگر فكر مي كند
با حرف هايِ بيخودِ اين مردمِ چرند ؟


از بس كه احمقانه به ما فكر مي كنند
ما فكر مي كنيم : چه عجب ! فكر مي كنند ؟

آرامشِ خيالِ مرا خاطراتِ تو
چون موريانه با ولع  هرروز مي جوند


دراين سرِ شلوغ و كلافه فقط تويي
با پيله های درهم و عاصی كه در من اند

 
دارم به زنده بودن خود چنگ ميزنم
يك روز پاره مي شود - هرچند - اين كمند


من خسته ام ... و مرگ مرا دوره كرده است
تا كي مرا به پای تو بر شانه مي برند

 

 بهار حق شناس-بهار ۸۸


پی نوشت:

چاوكم : زبانزد تحبيبي كُردي به معناي چشم من ( نور ديده گانم)

منتظر نکته نظرات ارزشمندتون هستم...

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


سلام

امیدوارم سالی پر از آرامش های تکامل یافته در انتظار همه ما باشه... بهاری قشنگ رو داشته باشیم تا سالی نکو منتظرمون باشهبعد این مدت که" نیستی" بر خانه ام قدم گذاشته بود حسی منو احاطه کرده که از بودنش خوشحالم  چون منو یاد آور خودم کرده توی این روز های تنهایی با یادش تنها نیستم و مدام اینو زمزمه میکنم که : غصه نخور  آخر یه روزبهار میاد! 

 

کجاست بالش امنی که باتو سر بنهم

که حسرت سرو سامان که گفته اند این است

" حسین منزوی" 

 

 

با تو خوشبخت میشوم یک روز :این تجسم برای من کافیست

اینکه شاید تو هم دچار منی...این توهم  برای من کافیست

 

پشت این اشک ها صبورم من؛ مثل دیوانه های زنجیری

امتحان کن  چگونه میمیرم ؛یک تبسم برای من کافیست

 

مثل یک وسوسه به دور تنم؛ با تو و عطر تو می آمیزم

گرچه دوری؛ تو دوری از دستم؛بوی گندم برای من کافیست

 

پوستم از تو باز میترکد!و تو مرگ مرا   نمی بینی

در تو زنده بگور خواهم شد؛این تلاطم برای من کافیست

 

ابرهای سیاه دور وبرم ؛من از این ابرها نمی ترسم

پرم از احتمال تهمت ها؛حرف  مردم برای من کافیست

 

مردم این عشق را نمی فهمند؛وتومجبورِ کنار کسی؛

منکه مجبور  کنار کسی :این  تفاهم!برای من کافیست

 

اینکه قلبت برای من باشد و در آغوش دیگری باشی

پشت این درد مشترک؛ تنها؛ نیمه ایی گم برای من کافیست

 

توی این رو ز های تکراری ؛ پشت دیوار ها نباید ماند

فکر یک انقلاب پر آشوب؛ پر تحٌکم برای من کافیست ؛

 

تا شبی در کنار تو باشم ؛با تو آن لحظه را نفس بکشم

و جهان را بهم بریزم باز ؛یک تبسم برای من ...کافیست!

 ...

بهار حقشناس ـفروردین۸۸

 

امیدوارم سالی پر از زندگی داشته باشیم..

.پر از تنفس آزاد!...پر از رهایی وپرواز!

منتظرتونم!...

 

اینجا:http://avaa.parsiblog.com/

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


 

چه مهربان بودی ای یار؛ ای یگانه ترین یار!

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی...

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند....فروغ

 

دست در دست دیگری داری؛

چشــم هایم دوبــاره بی طاقت

قصه ی ما همیشه تکراریست

 با دلـــــــی  که نمیکند عــادت

 

آه معیار چشم هایم را؛

با کدامین گناه می سنجید !؟

اینکه من دوستش دارم را

با کدام اشتباه می سنجید!؟..

 

آی خانم شما که با اویید!!

من کمی اتفاق می خواهم

تا کــمی هم کنــــار او باشم؛

یک بغل حس داغ می خواهم

 

پشت این ازدحام تنهایی

 باز باید فقط مدارا کرد...

غده هایم چقدر چرکینند

و نباید گلایه را وا کرد

 

وحشت ازآبروی بی انصاف!

وتوازاضطراب می ترسی..

بغــــــلت می کنم به آرامی

از ته این سراب می ترسی؟

□□

 

آه دلتنگ می شوم هر روز ؛

و به روی خودم نمی آرم

با نگاهی که پشت در مانده؛

 زیر سقفم همیشه می بارم

 

با همین خوی وحشی و یاغی ؛

بازمی خواهَمَت نمی فهمی!

پشت سلول های من داغی ؛

 باز می خواهَمَت نمی فهمی؟!

 

 

ذره ذره احاطه خواهم شد

 تو به رگ های من اثر داری

باز رامت شده طبیعتِ من

و تو از ماجرا خبر داری...

 

یک کمی از جسارتم بردار

به من از عشق خود تعارف کن

مقصدم را خودم نمی دانم

 لحظه ای هم بمان توقف کن

 

 گر چه باید حسود باشم من:

 و بترسم چرا تو مال خودم ...

گرچه دلتنگ میشوم هر روز

نگذاری مرا به حال خودم..

□□

تو از این حرف ها چه می فهمی!

 تو پر از احتمال بارانی

دست هایت درون دست ِ او...

 تو پر از بارش فراوانی

 

تو ولم می کنی به حال خودم

 ذره ذره شکست خواهم خورد

پشت بن بست های تو خالی

 چشم هایم همیشه خواهد مرد

 

 

آخر شاهنامه نیز بد است

حسرتم را کسی نمی فهمد ...

باید این غصه را فرو ببرم!

 چوب خطم دوباره پر بشود!

 

 

 

روی سنگی  نشسته ام تنها 

روزهایم بدون تو پوچ است

روی گورم همیشه حک شده است

آخر ماجرای من  کوچ است...

 ....

 

 

به قول روزبه بمانی عزیز:یک عمر باید بگذره تا امشبو باور

 کنم ...اما ؛منتظرتونم!با دردهایی به اندازه ی تموم جاده هایی که پایانی ندارند...

 

دوستان عزیزضمن اینکه بی نهایت از شما ونکته نظراتتون ممنونم

 

جناب آقای روح اله سیف  و آقای علی اصغر خانی پور زحمت

کشیدند  دروبلاگشون نقدی بر این کار داشتند که ازشون بسیار

ممنونم خوشحال میشم نظر شما رو هم در مورد نقد ایشان بدونم...

بی نهایت ممنونم ازتون.. 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |


این روزها که خسته اتفاقات این زندگی ام ممنون که منو تنها نذاشتید!از همه دوستانی که خدای نکرده نرسیدم به کامنت هاشون جواب بدم یه دنیا معذرت میخوام وشرمنده ام...با یک کار نسبتا قدیمی از همین سالی که میگذرد  به پیشنهاد یه دوست عزیز همراهتان هستم

 

نشــــــانی ده بالا به یادمـــان باشد!

مگر دو دور در آن دور ها به هم برسند!

محمد رضا رستم پور

 درون دهکده آن شب؛  صدای غم پیچید

عروس ِ حجله نرفته کفن به تن رقصید

 

کسی که حلقه ی غم را به دست او میکرد

از آن دو چشم سیاهش چرا نمی پرسید!!؟...

□□

نوشته بود عزیزم تو مال من هستی

اگرچه توی وجودش دچار یک تردید....؟!

 

نترس فال دو کولی دروغ بی خود بود!

وحس دلهره در او کمی که شد تشدید-

 

درون قلب خودش هی ؛فقط دعا میکرد:

که با خطوط دودستش نمیشود جنگید!

 

تمام خاطره ها را مرور از نو کرد!

همیشه سیب دلش را برای او میچید

 

□□

پدر اگرچه مقصر اگرچه آگاه است...

ولی از عشق قشنگش پدر چه میفهمید؟!

 

 

پدر که عشق ندیده ...پدر که عاشق!!؟...نه...

چه روزها که به عشقش همیشه میخندید!

 

هزار باره نصیحت!ولم کنید آخر:

عیار عاطفه ها را چگونه می سنجید؟؟؟؟؟

□□

 

وقلب کوچک آن دو که کنده بر چوبی

غروب خاطره هاشان غروب بی خورشید!

 

درون ساتن ویک تور؛نشسته یک پولک!

صدای هلهله ها را گلوی او نشنید!

 

شبیه فیلم عروسی؛سکانسی از نو زد؛

نمیشود که بمانم!نمیشود ترسید....

 

وقطره قطره ی اشکش به غم تبسم کرد

صدای تیغ بریده.....صدای غم پیچید!

روزهای بد هم کم کم رو به سلامتی میرود...ممنون از همه شما عزیزان..

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط بهارحق شناس |